خدا عشق است و عشق خداست |
ولي وقتي زندگي سخت مي شود همه به طور اتوماتيك مي گويند:فكر كنم وقتش رسيده كه خدا را صدا كنم و او را با خبر كنم كه اوضاع رو به راه نيست.
سپس در دعاها و مراقبه هاي خود مستقيما از خدا مي پرسند:اصلا گوشِت با من هست؟
آنها از خدا در خواست مي كنند كه آنها را از شر مشكلي كه گريبانگيرشان شده است خلاص كند،ولي ظاهرا هيچ اتفاقي نمي افتد...
احساس مي كردم چيزي در درونم فرو ريخته بود كه همواره زندگي ام بر پايه آن استوار بود.احساس مي كردم چيزي نداشتم تا بدان بياويزم و زندگي معنوي از فعاليت باز ايستاده بود.آنگاه به حال خود نظر كردم،مردي سالم و خوشبخت كه طناب را پنهان مي كند تا خود را از سقف اتاقي كه هر شب در آن تنها مي خوابد،حلق آويز نكند،مي ديدم.ديگرتيراندازي نمي كنم،مبادا كه تسليم وسوسه بسيار آسان ِ پايان بخشيدن به زندگي ام با تفنگ بشوم.
نمي دانستم چه مي خواستم،از زندگي مي ترسيدم،مي خواستم رهايش كنم،و با اين حال همچنان به آن اميد بسته بودم.همه اين احساس ها درست زماني دست داد كه وضع ظاهري زندگي ام حكم مي كرد بايد كاملا سعادتمند باشم.همسر خوبي داشتم كه دوستم داشت و دوستش داشتم،فرزندان خوب و ثروت سرشاري كه بي آنكه زحمتي بكشم،بر آن افزوده مي شد.خويشاوندان و آشنايان بيش از هر زمان ديگري برايم احترام قائل بودند.بيگانگان مرا سرشار از تحسين مي كردند و بي آنكه تصور مبالغه آميزي داشته باشم،خودم را آدم سرشناسي مي دانستم.وانگهي نه ديوانه بودم و نه بيمار،به عكس از چنان نيروي جسمي و ذهني برخوردار بودم كه مانندش را در اشخاصي به سن و سال خودم به ندرت ديده ام.مي توانستم به خوبي دهقان ها درو كنم و مي توانستم بي وقفه روزي هشت ساعت كار فكري كنم،بي آنكه هيچ احساس يا تأثير ناگواري در من بگذارد.
حاصل كار امروزم چه خواهد بود؟فردا چه خواهم كرد؟حاصل عمرم چه خواهد بود؟چرا بايد زندگي كنم؟چرا بايد كاري را بكنم؟آيا در زندگي هدفي هست كه مرگ گريز ناپذيري كه در كمينم نشسته،آن را نابود و ويران نسازد؟اينها ساده ترين پرسشهاي عالم است.اين پرسشها در ذهن هر كودك نابخرد گرفته تا خردمند ترين پيران،هست.به تجربۀ من،ادامه زندگاني بدون پاسخ گفتن به اين پرسش ها ميسر نيست.
جوینده در تماشای کلنگی بود که در کنار بیدهای خواب آلوده در میان آب به صید ماهی مشغول بود و گردابهای کوچک به آرامی می چرخیدند و می گذشتند. پرسید:ای سرور من،خلوص چیست؟
خدا مرد قدم زنان به کنار او آمد و پاسخ داد:خلوص حقیقت روحی است که در وجود خدا به سر می برد.آری ای فرزند،آنگاه که بشر به تزکیه آگاهی اش مبادرت کند،در شاهراه اک(eck) واقع شده وآغازمی کند به گام بر داشتن،مستقیما به جانب خدا.
اگر در جستجوی چیزهای این جهان بر آیی،در تاریکی باقی خواهی ماند،اگر چه ممکن است چیزهای مادی بسیاری کسب کنی.اما چه منفعتی برای بشر که مالکیت تمام دنیا را به چنگ آورد اما در عوض روح خویش را گم کند؟
جوینده سر تکان داد وگفت:من اسرار ماوراء را نمی دانم ای سرورم،لطفا آنها را به من بیاموز.
خدامرد لبخندی زد و ادامه داد:خداوند دوباره و دوباره فرزند متعال خویش را به دنیا می فرستد تا دوباره پاراوید(دانش خدایی) فراموش شده را تجدید حیات کند واهمیت آنرا برای بشر تأکید کند.ولیکن بشر خدا را فراموش می کند.او این را درک نمی کند که این یک موضوع عام است در دانش مشترک و تجربه همگانی که نور از نور می آید و زندگی از زندگی.خدا هم نور است هم زندگی.او منشأ هر دو است،و همه موجودات زنده درون او حیات دارند و نور همه از نور او می آید.
پس با تو می گویم اگر نور را در این جهان بجویی،آنگاه این جهان بر تو نور خواهد شد،همه تاریکی زمین خاکی و توهماتش ناپدید می شوند.سپس صدای خدا با تو سخن می گوید،هر کلمه اش آکنده از حکمت وفهم خواهد بود،و تو به فراسوی همه چیز این دنیا راه می یابی.
خدا نور را تنها بدان کس می تواند عطا کند که قلبی خالص داشته باشد.تا روزی که دیوار نفس خویش را از میان بر نداری،نور به تو نخواهد رسید.هیچ پیامی به تو نمیتواند داده شود وبرای استاد تلاش برای آن جز اتلاف وقت نخواهد بود. حقیقت هم چون نیزه ای است که آنان که آمادگی برای حقیقت را ندارند،ممکن است با نوک تیزش زخم بر تن خویش بزنند.
بنابر این با تو می گویم که اگر خلوص نیافته ای نمی توانی با خویش صادق باشی و قادر نیستی که حقیقت را به دیگران عرضه کنی.پس هر آنکس که عزم کرده تا حقیقت را عرضه کند یا برای خدا کار کند،ابتدا می باید که به خویش الهی که درون اوست وفا کند.
خلوص،بالاترين را در بشر طلب می کند.تو مجاز نیستی از کسی بد بگویی و زشتی دیگران را ببینی.اگر در آنان که در اطراف تو هستند در جستجوی نیکی می باشی،پس نيكي را در آنها ترغيب كن وهمسايه ات را وادار كن تا كيفيات نيكو را در خويشتن به ظهور رساند.انگشت بر خوبيهاي همسايه ات بگذار،به اين ترتيب نيكي را درون او سپاس مي گذاري،و نيكي درون خويش را به ظهور مي رساني.كيفيات خوب تو مي توانند به ظهور برسند،پيش از آنكه تو آنها را در جهان اطراف ببيني.به آن كس كه زشتي را موعظه مي كند يا خود زشتي مي كند گوش فرا مده وگرنه باعث انهدام خويش مي شوي،چون تقصير خود توست كه به آن معلم گوش فراداده اي.خودت را براي دريافت اهريمن باز مكن زيرا به آن وسيله با آن كس كه اهريمن را موعظه مي كند يكي مي شوي.آري،من به تو مي گويم كه حتي در ميان نظامهاي معنوي ظاهر فريباني هستند.اما تقصير از خودت خواهد بود اگر لطف آنان را طالب شوي.قوه تميز خود را به كار بگير و با آناني همنشيني كن كه از نيكانند،آنگاه خويش خود را تزكيه مي كني.
پس آنچه را كه بر خود نمي پسندي بر ديگران مپسند،چون اگر چنين كني آنرا به خود جلب كرده اي كه جزئي از روح نيست و بنابراين نمي توان از آنچه جزئي از خويش تو نيست چيزي ايثار كني.راه ميان بر را به سوي خدا بر گزين،از خود بر همه نثار كن.
پس براي خالص شدن،نزد خدا فروتن و با همسايه ات فروتن باش.كيفيات نيكو را در هم نوعانت ترغيب كن و خود به مقام والاي دست مي يابي،چون خدا فقط به آناني ارزاني مي دارد كه از براي هم نوع خويش زندگي مي كنند.
براي خالص شدن لازم است سه شرط را به جا آوري:
اول اينكه:زمزه اسامي مقدس خدا لبهايت را ترك نگويد.
دوم اينكه:هر كاري را به نام سوگماد(نام باستاني خداوند) انجام دهي،به نام پدر.
سوم اينكه:سوگماد را با تمام اشتياق دوست بدار وهمچنين همسايه ات را،فرزندم.
همين سه تمرين معنوي تو را به خلوص مي رساند.
اگراز اين سه حقيقت معنوي آگاه باشي،ليكن آنها را به كار نبندي،مانند اين است كه چراغ در دست داشته باشي،اما چشمهايت را بر روي نورش ببندي.من با تو مي گويم كه تو نوري،پس اگر حقايق معنوي را بياموزي و آنرا عمل نكرده در گوشه ذهنت رها سازي،نه اين حقايق را كه در اينجا به تو مي گويم مي تواني به ظهور برساني و نه بر اساس آنها قدم برداري.به اين دليل است كه فكر كردن درخصوص حقايق معنوي تو را خلوص مي بخشد،حيات تو را تبديل مي كنند،مشروط بر آن كه آن كني كه به تو مي گويم.
پس به من گوش فرا ده.نور خالص آگاهي معنوي،نور حقيقي خداست.اين نوري است كه از جانب خدا به بشر داده شده است.خدامردان،فرزندان حقيقي پروردگار تعالي،سعادتمنداني هستند كه مي توانند همواره در آن نور به سر برند.همدلي مابين خدا و فرزندان حقيقي اش هميشگي است.حالا درك مي كني؟
خدامرد زير درخت بلوط نشست و چشمانش را بست.
جوينده كلنگ را نظاره مي كرد كه در گوشه جزيره به شكار مشغول بود و به تعمق روي سخنان استاد فرو شد.
(كلنگ،درنا،باتر:پرنده اي است وحشي،داراي پاهاي بلند،گردن دراز و دم كوتاه كه بيشتر در كنار آبها و بركه ها زندگي مي كند.)
هدف روح کسب تجربه به روی زمین با استفاده و عبور از میان هر چیزی است واین هدف تا آنجا دنبال می شود که روح همکار خداوند در جهانهای آن باشد واستعدادهای ما در راهی که خوشایند ما است مورد استفاده قرار گیرد.
این یک بیان تکان دهنده است،اما بهرحال ما باید یاد بگیریم که بطور کامل مسئول تمام اعمال،رفتار و افکار خود باشیم.
یکی ازاصول معنوی این است که بهترین تأثیررا ازهرآنچه که انجام می دهیم بدست آوریم واینگونه است که همه چیز به صورت تأثیرات معنوی به سوی ما باز می گردد.تمامی پدیده های زندگی،تمامی نیروها بجای آنکه بی فایده باشند از طریق تمرینات معنوی هدف دار شده و به یک سو می روند،یعنی به سمت خداوند که همانا سوگماد است.
بزرگترین مشکلی که امروزه در مقابل همه ما قرار دارد،فقدان هشیاری معنوی است.ولیکن اکثر جویندگان شکوفایی معنوی در زمینه متافیزیک به دنبال پاسخ می گردند که خود بیشتر مشکل آفرین است تا مشکل گشا.آموزشگرانی که سعی دارند آن را برای مردم ساده جلوه دهند از شخصی که تازه در مسیر این مطالعات قدم گذاشته است چندان پیشرفته تر نیستند.
این آموزگاران معمولا یک کوله بار از لاطائلات روشنفکرانه به دانش پژوهان تحویل می دهند بی اینکه به آنها دقیقا بگویند با آن چه کنند.
این مطالب نه مشکلی را حل می کنند،نه موجب پیشرفته جوینده در طریق معنوی می شوند.اما در سراسر مسیر نشانه هایی وجود دارند که رهرو می تواند با آنها وضعیت خود را ارزیابی کند.
اگر شخصی نداند به چه سو می رود،یا اینکه اکنون کجاست،یعنی از هیچگونه توسعه معنوی برخوردار نیست،ولیکن هیچ عذری هم از وی پذیرفته نیست.چه بسا عارفین منکر وجود خدا و ناباوران بیشتر از کسانی که صرفا ترجیح می دهند چیزی برای باور کردن داشته باشند مورد مرحمت الهی قرار می گیرند.گروه اول، دست کم ناباوریشان برایشان قابل توجیه است.اما این مردم گروه دوم ایمانشان را گروی چه چیزی گذاشته اند که با چنین اراده راسخی از معتقداتشان دفاع می کنند؟
ای سوگماد(نام باستانی خداوند) راه های خود را به من نشان بده.
مسیر خود را به من تعلیم ده.
مرا در حقیقت خود راهنمایی کن و بیاموز.
برای تو تمام روز در انتظار باقی می مانم.
ای معشوق من آن نور هدایتگر خود را بر من بیافشان و توجه
عاشقانه ات را از من دریغ مدار.
که همواره اراده تو بر این بوده است که کمترین خدمتگزارانت
را به سوی خود راهنمایی کنی.
اگر کسی در احتیاج و یا مصر رسیدن به سوگماد اعظم می باشد از این دعا استفاده کند و آن را آهسته تکرار کند٬حتما برای او نتایجی را به بار می آورد.
او جوینده بود.او به آدمیان دیگر می مانست٬می توانست " تو" باشد.در جهان بیرون٬زندگی اش تفاوت زیادی با مردم دیگر نداشت٬کارکردن ها٬کشمکش ها و زحمت ها٬اما هنوز تلاش او در یافتن زندگی٬عمیق تر و تیز نظرانه تر٬دردش عظیم تر٬رنجش تحمل ناپذیرتر و حواسش حساس تر بود.
دیگر چیزی نبود که روحش را پروازدهد٬مسئولیت ها و موفقیت هایی که دیگر آدمیان داشتند او را نمی شورانید.او یک طرد شده بود٬تنها و دلشکسته٬زیرا عشق از کنارش گذر کرده بود٬گوئی هیچ چیز در زندگی اش نبود که عشق بتواند بر آن لنگر بیاندازد.
او همیشه یک جوینده بود.در جستجویی آنی که همواره فراتر از دسترسش بود. مشتاقانه آن گمشده نا معلوم را گاه در قلب گل سرخی جستجو می کرد٬گاه در چهره کودکی یا لطافت زنی.
او آن عشق را که عمرش را در جستجویش پرداخته بود نمی یافت.این عشق او را از آنسوی جهان بدین جا باز گردانیده بود.سرگردان به کرانه رودخانه بازگشته بود با این سوال که آیا پاسخی می توانست یافت؟
تا روزی که آن اهل تبت آمد و در کنارش نشست.آنگاه او نور را دید که از ماوراﺀ می آمد.نوری که حلقه های شعاعش تا به ابدیت گسترده می شد٬و آن زن باریک و بلند قامت٬با چشمانی سیاه که بر کرانه آن دریای نور ایستاده بود.واو دانست که تفاوت نمی کند آن چه باشد٬که درعمق درون او جهان هایی ست٬اما بدیده نمی آید و تمام آنچه او می جست جز عشق نبود.او دریافت که این شکلها ابزاری بیش نیستند که بواسطه آنها عشق راهی به جهان بیرون بیاید.
آن اهل تبت گفت:"تو جوینده ای٬اما جز تو هم بسیارند٬پیش تر از تو٬پشت سر تو و در کنار تو میلیونهای بی شمارند.جواب خداست٬و خدا درونت پنهان٬هم چنانکه عیسی در آن روز و بر آن کوه گفت٬اقلیم بهشت درون توست.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|